|
|
|
|
|
کلاس عملیات سم شناسی با چند نفر از دانشجویان دکتری عمومی دامپزشکی ![]() |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 8:50 توسط محمد کاظم کوهی
|
|
||
|
|
|
|
|
چه خوب: چها شنبه شب شام را میهمان پنج نفر از عزیز ترین دانشجویان دانشکده بودم که حسابی تو زحمت افتاده بودن، پنج شنبه هم با 40 نفر از دانشجویان رفتیم کوهنوردی و خیلی خوش گذشت و جمعه هم با دکتر بسکابادی عزیز که رفاقتمان از فضای مجازی شروع شد و نیز دکتر صادقی عزیز شام رفتیم بیرون . جای همه خالی . ایشالله عکساشو بزودی میگذارم
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 15:7 توسط محمد کاظم کوهی
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:58 توسط محمد کاظم کوهی
|
|
||
|
|
|
|
|
در طول زندگی کوتاهی که تا به الان داشته ام بنیان گذار چندین گروه ، روز و تشکل و غیره بوده ام . از جمله در سال 1378 به وزیر وقت
علوم جناب دکتر معین پیشنهاد نامگذاری یک هفته به نام هفته خوابگاهها دادم
که پذیرفته و اولین هفته ان نیز در کوی دانشگاه تهران گرامی داشته شد.
خوشحالم،با انکه نامی از من نیست ولی این هفته هر سال با شکوه و عظمت گرامی
داشته میشود
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 23:55 توسط محمد کاظم کوهی
|
|
||
|
|
|
|
|
دختر کوچکم میگه خدایا تو باید من رو قبل از مبینا بدنیا میاوردی تا بهش نشون بدم که ادم باید با خواهر کوچیکش مهربون باشه
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 22:25 توسط محمد کاظم کوهی
|
|
||
|
|
|
|
|
یکی از رسوم خیلی خوب جمع دوستانمان این است که روزهای دوم و سوم عید هر سال به دیدن خانواده جمعی از دوستان شهیدمان میرویم . امسال هم رفتیم . اما خانواده شهید جندقی چند سالی است در کرج ساکن شده اند و از یزد مهاجرت کرده اند. دیروز با چند نفر از بچه ها طبق روال هر سال رفتیم کرج برای دیدتر این خانواده بزرگوار
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 15:33 توسط محمد کاظم کوهی
|
|
||
|
|
|
|
|
آنهایی كه فكر می كنند آنقدر زرنگ هستند كه خود را از سياست دور بدارند، مجازاتشان اين است كه احمقها بر آنها مسلط می شوند. (افلاطون) |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 1:13 توسط محمد کاظم کوهی
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 14:48 توسط محمد کاظم کوهی
|
|
||
|
|
|
|
|
با همسر مکرم و کل فامیل در حال خوردن ناهار بودیم که یه پیامک برام اومد. به خانم گقتم ببینید کیه و چی میگه؟؟ پس از مطالعه گفتن خصوصیه خودت بخون!!
شماره ناشناس نوشته بود:: سلام عزیزکم!! گلکم!! قربونت برم!! بیدار شدی؟؟ صبحونه خوردی؟؟ الهی قربونت برم!! بوس بوس بوس!!!! با با وقتی پیامک میدین شماره رو درست بزنین |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 12:47 توسط محمد کاظم کوهی
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 11:47 توسط محمد کاظم کوهی
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 16:12 توسط محمد کاظم کوهی
|
|
||
|
|
|
|
|
چند وقت پیش از طرف دوست دیرین و قهرمانم حسین اقای میگردی به اردوی یک روزه اموزشی مربیان رزمی سبک کیو کوشین سراسر کشور دعوت شدم . برای دیدن ایشان و نیز شیهان (استاد استادان)وحیدی و سن سی (استاد) شاهرخ که سالها پیش شاگردشان بودم رفتم. عجیب اینکه دیر اشنای عزیز جناب شیهان اشوری دبیر فدراسیون ورزشهای رزمی را هم در آنجا پس از سالها دیدم. من / شیهان وحیدی و شیهان شیرزاد
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 1:42 توسط محمد کاظم کوهی
|
|
||
|
|
|
|
|
تازه وارد آلمان شده بودیم و در منزل اینترنت نداشتیم. خانم هر روز یک یا چند متن میدادن و ادرس ایمیل که اینا رو برام ایمیل کن! جواباشم رو باید پرینت میگرفتم و تقدیم میکردم بعد از مدتی برای رهایی از این وظیفه به ایشون گفتم : برا من مهم نیست ولی برا شما هم مهم نیست؟ که من روزی چن بار قربون صدقه زن و دختر مردم برم و مثلا بنویسم میناجون سلام دلم برات تنگ شده و..... اخرشم قربونت برم و ....میبوسمت و... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 22:43 توسط محمد کاظم کوهی
|
|
||
|
|
|
|
|
زمانی که کوی دانشگاه بودم یک جوان نجیب و خیلی خوبی به عنوان مستخدم در کوی کار میکرد و چون جایی را نداشت شب ها در گوشه آشپزخانه میخوابید و ظاهرا هم غیر از مادر پیرش در یکی از شهر ها کسی را نداشت. روزی از من تقاضای وام کرد برای کاری واجب و فوری و لی اعتبار کم بود و امکان آن نبود. یادم آمد که یکی از دانشجویان فعال کوی که فاغ التحصیل شده بود گفته میشد در یک بانک مهم مسولیت بالایی گرفته لذا او را راهنمایی کردم که نزد آن مدیر برود و سفارشش را هم کردم. فردای آن روز دیدم این همکار ما با لباسهای شیک و یک راننده و .... امده کوی . حسابی ما را بوسید و ادای احترام کرد و گفت امده وسایلش یعنی همان 2 پتو را بردارد و خدا حافظی کند اخه پست خوبی در همان بانک البته در شهر خودشان و نزد مادرش به او داده بودند!!!!!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 18:25 توسط محمد کاظم کوهی
|
|
||
|
|
|
|
|
سالها پیش داداش رضا برادر عزیزم که 5 سال از من کوچکترن در اردوی دانش آموزی مشهد برام یه البوم عکس سوغات آورد و من عکسامو توی اون گذاشتم بعد از اون تا یکی دو سال هر وقت دعوامون میشد میگفت آلبوممو بده و میرفت عکسا رو در میاورد و البومو بر میداشت و شبش اشتی میکردیم و دوبار ه البومو میداد و .. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 12:2 توسط محمد کاظم کوهی
|
|
||
|
|
|
|
|
از قدیم گفتن با یه گل بهار نمیاد و من اضافه میکنم : ولی با یه برف حتما زمستون اومده
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 0:30 توسط محمد کاظم کوهی
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 13:45 توسط محمد کاظم کوهی
|
|
||
|
|
|
|
|
سالها پیش یکی از اقوام اتفاقی در کوچه یه گربه را با ماشین زیر گرفتُ گربه نمرد ولی حسابی مجروح شد . ایشان یه گوسفند نذر کرد (سرببرد و گوشت آن را به فقرا بدهد) که گربه نمیرد!!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 14:16 توسط محمد کاظم کوهی
|
|
||
|
|
|
|
|
در دوره دبیرستان و ایام امتحانات با دوستان خیلی عزیزم احمد آقای وطنی و اقا ابوالقاسم میرزایی و گاهی هم تنهایی بعضی شب ها میرفتیم خانه مادر بزرگ من ( خدا رحمتشون کنه) بعد از اینکه خسته میشدیم و میخواستیم بخوابیم میگفتیم ما رو ساعت 4 یا 5 صبح بیدار کنن. اون خدا بیامرز بارها می امد و منو بیدار میکرد و میگفت : کاظم ببین ساعت چنده ؟ دیرت نشه؟ !!!!!!!
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 20:57 توسط محمد کاظم کوهی
|
|
||
|
|
|
|
|
قبلا هم گفته ام که این ماه دسامبر شاد ترین و دیدنی ترین ماه اروپا و کشور های دیگر مسیحی است. و برخلاف ما که سال جدید را پس از اغازش جشن میگیریم انها ماه دسامبر را کامل جشن استقبال میگیرند و با اغاز سال جدید و اتش بازی های دیدنی آن مقارن ۱۲ شب ۳۱ دسامبر و شب زنده داری آن شب و استراحت ۱ روزه جریان زندگیشان به روال عادی بر میگردد. عیدی کارکنان در این کشور ها معادل یک ماه حقوقشان است که در اول دسامبر دریافت میکنند و یکی از دلایل شادیشان همین است. به هر صورت ایام کریسمس و سال جدید میلادی مبارک |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 13:45 توسط محمد کاظم کوهی
|
|
||
|
|
|
|
|
جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت : بین شما کسی هست که
مسلمان باشد ؟ همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما
شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم
جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد
و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره ب...ه
گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین
فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد ، پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن
گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد
بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد جوان با چاقوی خون آلود به
مسجد بازگشت و باز پرسید : آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟ افراد حاضر
در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز
مسجد دوختند ، پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت : چرا نگاه میکنید ، به عیسی
مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود !!!
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 21:29 توسط محمد کاظم کوهی
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 22:7 توسط محمد کاظم کوهی
|
|
||
|
|
|
|
|
امسال هم مانند هر سال تاسوعا و عاشوری رفتم یزد. باز هم اقا سید حسین فلاحتی اجازه نداشتند نوحه خوانی کنند اما دو نوگل و فرزند خلفشان آقا سید مرتضی و آقا سید علی با ندا و صوت عاشوراییشان نوحه خوان هیات بودند و پدر بزرگوار شان با هیات همراه بودند . امسال اشعار بی بدیل و زیبای استاد شهاب و ندای زیبای برادران فلاحتی هیات را واقعا عاشو رایی کرده بود و ندای یا حسین و یا ابا الفضل آقا سید حسین فلاحتی واقعا لرزه بر بدن هر انسان آزاده ایی میانداخت . امید وارم هرچه زودتر متن اشعار بدستم برسد و برایتان در این پنجره قرار دهم تا شما هم به عمق آنها ایمان آورید. برای این خانواده عزیز و امام حسینی ، بخصوص برای آقا سید مرتضی از خداوند بزرگ سلامتی و بهروزی آرزو دارم همچنین برای استاد شهاب گرامی دوست دیرینم
ایستاده از چپ : جناب آقای حاج محمد دهقان مدیر و زحمت کش با اخلاص هیات شیخداد،آقا سید حسین فلاحتی، من، آقا سید مرتضی و آقا سیدعلی فلاحتی نشسته از چپ:حسن آقای صبح یزدی؛ و دو دوست دیرینم آقایان ابوالقاسم میرزایی و حسین میگردی |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 20:33 توسط محمد کاظم کوهی
|
|
||
|
|
|
|
|
نهم اذر همیشه برایم یاد اور خاطره ایی بزرگ است ۹/۹/۶۵ روزی بود که با جمع زیادی از دوستان و عزیزان و با عنوان سپاهیان محمد ( ص) عازم تهران و از آنجا مناطق جنگی شدیم. یاد همه شهیدان بخصوص دوستان شهیدم به خیر و گرامی باد. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 20:59 توسط محمد کاظم کوهی
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 13:29 توسط محمد کاظم کوهی
|
|
||
|
|
|
|
|
چند بار برای شما پیش اومده که تصمیم بگیرین برین فروشگاه شهروند یا هایپر استار و یا رفاه و فقط و فقط پنیر و ماست بخرین و بر گردین بعد برین و ۸۰-۹۰ هزارتومن خرید کنید و بعد که اومدید خونه زنگ بزنین سوپر سر کوچه براتون ماست و پنیر بیاره |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 17:40 توسط محمد کاظم کوهی
|
|
||
|
|
|
|
|
بازار های سنتی را همیشه دوست داشته ام و اگر دست خودم باشد ساعت ها در آنها قدم میزنم. در تهران هم این بازار تجریش همیشه برایم با صفا و دوست داشتنی بوده است. در دوره دانشجویی گاهی صبح جمعه ها میرفتم صبحانه را در قهوه خانه گوشه بازار میخوردم /املت های خوبی درست میکرد. الان هم با اینکه رفتن به بازار تجریش با خانواده هزینه اش بالاست!!!!ولی باز هم به دیدنش میارزد |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 10:42 توسط محمد کاظم کوهی
|
|
||
|
|
|
|
|
قول داده بودم گاهی از دوستانم هم بنویسم و نوشته ام تا الان. دیروز کامنتی داشتم از دوست بسیار عزیز دوران نوجوانی ام کاظم آقای حاتمی برادر شهید بزرگوار ناصر حاتمی . من و کاظم با هم کلاس جودو میرفتیم و خلاصه خیلی با هم عیاق بودیم. خاطرات زیادی از این دوستی دارم که خودش یک کتاب میشود که به مرور بعضی را خواهم گفت اما: برای کنکور در کتابخانه وزیری درس میخواندیم و کاظم هر روز به لطایف الحیل از من یا یکی از بچه ها دعوت میگرفت به صرف فالوده در مغازه مرحوم قهرمان که کنار کتابخانه بود. یه روز بالاخره من و ۲ نفر از بچه ها کاظم رو مجبور کردیم او ما را میهمان کند . رفتیم مغازه کاظم سفارش داد : لطفا یه فالوده با ۴ تا قاشق..!!!!! بنده خدا قهرمان فکر کرد پول نداریم ۴ تا کاسه فالوده داد و گفت ۳ تاش مهمون من !!!! دیگه بعد از اون این یه خاطره ایی شد برامون
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 13:44 توسط محمد کاظم کوهی
|
|
||
|
|
|
|
|
در اواخر دوران دانشجویی وقتی داخل اتوبوس بودم کیف پولم را زدند. که داخل آن غیر از کارت دانشجویی فقط ۱۰ تومان پول بود. ۲ روز بعد دیدم نگهبان دانشکده مرا صدا زد و گفت که ادمی که به خلاف کار ها میخورد این کیف را اورد و این شماره را داده و گفت با او تماس بگیری. تماس گرفتم گفت بابا این چه وضعیه تو داری !!! ده تومن!!!! و پیشنهاد داد من برم باهاش کار کنم !!! پول خوبی توشه!!! میگفت قیافت خیلی عالیه ! هیشکی شک نمیکنه |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 11:15 توسط محمد کاظم کوهی
|
|
||
|
|
|
|
|
پنج شنبه شام را میهمان سید حسن آقای خمینی بودم با چند نفر از دوستان. ایشان فردی است کاملا امروزی که کلاس درسش در حوزه علمیه با پاورپوینت برگذار میشود/ بسیار مردم دار و خودمانی و خوش مشرب/ بی اندازه خاکی و مهربان/ کاملا منطقی و انتقاد پذیر . با دیدی بسیار روشن و منطقی به مسایل روز دنیا و کشور
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 11:28 توسط محمد کاظم کوهی
|
|
||